|
بر فراز فواره های بی فرود هر چه هستی باش , اما باش ...
| ||
|
و من چه اهمیتی دارم در دادگاه ناهشیوار زمین ؟ بعدا.ن1:باز هیچ از هیچ. بعدا.ن2:راستی سی و یک روزگی ات مبارک نود و یک . بعدا.ن3:بعد از چند صد قرن دوباره بازگشتیم . بعدا.ن4:باز هیچ از هیچ... [ جمعه یکم اردیبهشت 1391 ] [ 21:50 ] [ Մարիա ]
در میان گونه گونه مرگ ها تلخ تر مرگی ست، مرگ برگ ها زان که در هنگامه ی اوج و هبوط تلخی مرگ ست با شرم سقوط وز دگر سو٬ خوش ترین مرگ جهان٬ -زانچه بینی٬ آشکارا و نهان- رو به بالا و ز پستی ها رها خوش ترین مرگی ست، مرگ شعله ها ... و حالا سین با تو رفت ; با تو رفت نزد کسی که تو نیز به آن تعلق داری . آری سپیده نیز با تو رفت ... مرگ.ن:او در انتهای مسیر به انتظار نشسته است تسلیت.ن:اکنون پنج روزی از رفتن سپیده میگذرد . 19 سال بیشتر نداشت. تبریک.ن:و اما امروز سالروز سین دیگریست.سینی به نام سیمیا .که با تمام وجودم این روز را با آرزوی بهتریتها به او تبریک میگویم.هر چندحالا او نیز دیگر نیست . بعدا.ن1:چه کسی میداند که بین ت تبریک تا ت تسلیت چقدر فاصله هست؟ بعدن2:چه روزگار جالبیست .
[ چهارشنبه هفدهم اسفند 1390 ] [ 21:53 ] [ Մարիա ]
اسناد و روایات حاکی از آن است که امروز روز من است....
بعدا.ن1:و من دوباره بزرگ شدم . بعدا.ن2:اکنون چه فاصله عظیمی ست بین من و اولین روز من .! بعدا.ن3:با تشکر از سیمیای عزیز . [ جمعه بیست و هشتم بهمن 1390 ] [ 9:58 ] [ Մարիա ]
اندکی سکوت....
بعدا.ن1:تا جایی که امکان دارد در این پست کامنت نگذارید . بعدا.ن2:آخر قراری گذاشتیم به نام سکوت . بعدا.ن3:پس با پایبندی به قرارمان به اندازه یک ذره هم که شده سکوت میکنیم . [ جمعه بیست و یکم بهمن 1390 ] [ 17:49 ] [ Մարիա ]
گوسفندی از طویله درامد و به جای "بع..بع" گفت :" نع..نع" . همه گوسفندها دورش جمع شدند و همصدا با او گفتند "بع..نع" . مدتی بعد گوسفندی آن طرف تر فریاد زد "مع..مع" . همه گوسفندها به طرف او دویدند و گوسفندی که می گفت :" نع..نع" زیر پای آنها له شد ...
بعدا.ن1:گوسفند بیچاره .! بعدا.ن2:نمونه ای بود کوچک از زندگی این روزهای ما آدم ها.آن هم در قالب یک داستان مینی مالیستی . بعدا.ن3:و اما نویسنده داستان که بود ؟ هنوز نمیدانم .
[ سه شنبه هجدهم بهمن 1390 ] [ 13:26 ] [ Մարիա ]
دستمال من زیر درخت آلبالو گم شده ...!
بعدا.ن1:دارم آلبوم عکسامونو نگاه میکنم . بعداون2:چقدر بزرگ شدیم . ولی به قول مری هاپکین فقط سنمون رشد کرده و فکرمون نه . چون رویاهای قلبمون همون رویاهای قبلی اند .
[ جمعه هفتم بهمن 1390 ] [ 11:55 ] [ Մարիա ]
شاید آن روز اولین کسی که برای انداختن صدقه پای صندوق صدقه محل رفت , میم بود ; همان دختری که پوتین های قهوه ای به پا داشت... بعدا.ن1:رد پاها گواهی از این ماجرا بود . بعدا.ن2:و این سومین برف سال یکهزار و سیصد و نود بود . [ جمعه سی ام دی 1390 ] [ 22:51 ] [ Մարիա ]
و در آن هنگام که ارکیده ای مجوز ورودم را به آن جاده بی انتها می داد , کودکی از من پرسید: - آیا میدانی قطارهایی که راهشانم را گم کرده اند به کجا رفته اند؟ ریز نگاهی به سوی گل سرخ خوشبویی که در دستان کودک بود انداختم ...اندکی بعد پاسخ دادم: نمیدانم...شاید...شاید از شرم مرده اند قطارهایی که راهشان را گم کرده اند!!! ....و کودک آرام سرش را پایین انداخت و بعد ; به راهش ادامه داد...تا میتوانست دور شد...دورتر و دورتر. . . با خود اندیشیدم , بوته گل سرخی که در دستان کودک بود هنوز برای چند تیغ جایی داشت...
باید.ن:از رویا تا رویا اثری بود بیادماندنی از من البته با اندکی تخلص! بعدا.ن1:اون چه که تو رویا اتفاق میفته کجا میره؟ بعدا.ن2:شاید میره تو رویاهای دیگران. بی ربط.ن:چرا همه دنیا با من لجن؟
[ یکشنبه هجدهم دی 1390 ] [ 17:45 ] [ Մարիա ]
پاییز برای پرداخت چه می رود با آن همه پول زردش ؟ بعدا.ن1:دیروز هوا بسی گرم بود. بعداون2:پسر خاله کوچیکم میگه زیر گرم(منظورش همون آفتاب بود) نرو.مثل خارجی ها میشی . تازه فهمیدم منظورش از خارجیا همون آفریقایی های زحمت کشن ! بعدا.ن3:دلمان سخت نگران امتحان امروز است. [ شنبه سوم دی 1390 ] [ 21:6 ] [ Մարիա ]
و نوشتن آغاز میشود از همین حالا تا آن بی نهایت ها... آغاز اینجاست و خدا میداند که بی نهایت کجاست...!!! و ای کاش تا آن بی نهایت ها تنها نباشم . !
[ جمعه دوم دی 1390 ] [ 19:39 ] [ Մարիա ]
|
||
| [ طراح قالب : پیچک ] [ Weblog Themes By : Pichak.net ] | ||